آمار چکیده ای از سرگذشت چکیده ی یک شخص چکیده





چکیده ای از سرگذشت چکیده ی یک شخص چکیده

Saturday, May 19

I let myself go

Like a kite in the grey sky

I caught one. At half past four in the morning maybe.

And once, sometime after midnight, I saw myself standing. Just standing

somewhere feeling, well, good. In an everything-is-bon sort of way

Listening to the digestive biscuit telling the danish pastry 

 how sometimes he gets tired of his grainy touch

and his dry stare

and his flat head

              - .-

Wednesday, January 4

چند سالی میشود

که خودم را در اغوش گرفته ام

با دست هایی که سخت شدند

با نگاهی که خالی شد

تعادلی که تامل شد

دردی که به در شد

مُسکن شد، با طعم توت فرنگی

مثل شربت سرماخوردگی اطفال

              - .-

Sunday, December 25

گویی با عجله خودم را هل میدهم

درون دنیایی که خیلی دور است از معصومیتی که

شاید چون جای خالییش را حس میکنم ... بگذریم.

خیلی وقت است دیگر جواب هیچ سوالی را نمیدانم

و این یک پیشرفت چشمگیر است.

              - .-

Sunday, June 5

روزی میرسد که میفهمی سالهاست دلتنگی

و سالهایی میرسند که انگار قبلا زندگیشان کرده ای

روزی خانه ای خواهی ساخت در سیاهی چشم کسی 

و دشت سوخته ای بهشت تو خواهد شد

              - .-

Monday, February 14

خوشبختی یعنی دیدن چیزهای کوچک

              - .-

Saturday, January 29

 گاهی اصلا نیستم .

اما وقتی هستم

 موجودی کم عمق ,ساکت و دور هستم.

مثل  گودال آبی روی اسفالت خیابان  

وقتی از  پشت پنجره به آن نگاه میکنند تا بفهمند باران بند آمده

یا نه.

              - .-

Tuesday, October 26

 My whipped ice dairy drink

 brings the attention of males to my place of residence and/or employment

and it far surpasses that of yours. Absolutely, it surpasses yours

I can convey to you this recipe, but I have to demand compensation

              - .-

Thursday, September 16

 

من فقط سوال میکنم و برای جوابش تاس میریزم

بعد یا از تقدیرم تقدیر میکنم یا به شانسم تف.

 

              - .-

Saturday, July 4

 

شب

وقتی‌ چراغ حیاط را خاموش میکنند

در خفقان جیرجیرک‌های الکی‌ خوش

روی پله‌های جلوی در لم میدهم

و به چمن کنده شده زیر پایهٔ صندلی‌ ها

به برگ‌ درخت نارنج که از وسط نصف کردم

بویدم و دور انداختم

به کهنگی آجرهای داغ دیوار و به حلزون‌های آواره 

به لبخند پت و پهن تو فکر می‌کنم، وقتی‌ پرسیدی

سبیل آتشین یا قلقلک؟

 

              - .-

Monday, April 12


کمتر مینویسم 

کمتر فکر می‌کنم

ماتم میبرد

پرت میشوم

عطسه می‌کنم و میبینم که هنوز نمرده ام.

عجیب است . نیست؟

              - .-